<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>باران نور</title>
		<link>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>داستان و حکایت پند آموز</title>
			<link>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/داستان-و-حکایت-پند-آموز</link>
			<pubDate>11:55:00 +0330 چهارشنبه، 7 آذر 1397</pubDate>			<dc:creator>یا اباالغوث ادرکنی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">689327@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نادانى مى خواست به الاغى سخن گفتن بياموزد، گفتار رابه الاغ تلقين مى كرد و به خيال خود مى خواست سخن گفتن رابه الاغ ياد بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حكيمى وی را ديد و به او گفت : اى احمق ! بيهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند اين خيال باطل را از سرت بيرون كن، زيرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و ساير چارپايان بياموزى.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/داستان-و-حکایت-پند-آموز&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>نادانى مى خواست به الاغى سخن گفتن بياموزد، گفتار رابه الاغ تلقين مى كرد و به خيال خود مى خواست سخن گفتن رابه الاغ ياد بدهد.</p>
<p>حكيمى وی را ديد و به او گفت : اى احمق ! بيهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند اين خيال باطل را از سرت بيرون كن، زيرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و ساير چارپايان بياموزى.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/داستان-و-حکایت-پند-آموز">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/داستان-و-حکایت-پند-آموز#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=689327</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حکایت پند آموز زن کامل</title>
			<link>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-زن-کامل</link>
			<pubDate>11:54:00 +0330 چهارشنبه، 7 آذر 1397</pubDate>			<dc:creator>یا اباالغوث ادرکنی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">689326@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت میکرد. خوب ملا، هیچوقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟ ملا نصر‌الدین پاسخ داد: فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ي آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس چرا با او ازدواج نکردی؟ آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-زن-کامل&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت میکرد. خوب ملا، هیچوقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟ ملا نصر‌الدین پاسخ داد: فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ي آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.</p>
<p>پس چرا با او ازدواج نکردی؟ آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-زن-کامل">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-زن-کامل#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=689326</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حکایت پند آموز عبرت</title>
			<link>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-عبرت</link>
			<pubDate>11:54:00 +0330 چهارشنبه، 7 آذر 1397</pubDate>			<dc:creator>یا اباالغوث ادرکنی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">689325@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت، دید که بهلول، زمین رابا چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می‌کنی؟ گفت: میخواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می‌رسد و بشما چه قدر؟ هر چه سعی می‌کنم، می بینم که به من بیشتر از دو ذارع «حدود یک متر» نمی‌رسد و به تو هم بیشتر از این مقدار نمیرسد.»&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-عبرت&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت، دید که بهلول، زمین رابا چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می‌کنی؟ گفت: میخواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می‌رسد و بشما چه قدر؟ هر چه سعی می‌کنم، می بینم که به من بیشتر از دو ذارع «حدود یک متر» نمی‌رسد و به تو هم بیشتر از این مقدار نمیرسد.»</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-عبرت">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-عبرت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=689325</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>داستان و حکایت پندآموز</title>
			<link>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/داستان-و-حکایت-پندآموز</link>
			<pubDate>11:54:00 +0330 چهارشنبه، 7 آذر 1397</pubDate>			<dc:creator>یا اباالغوث ادرکنی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">689324@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ثروتمند زاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بودو در كنار او فقيرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقيرزاده مناظره مى كرد و مى گفت :صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگين است. آرامگاه اش از سنگ مرمر فرش شده ودر ميان قبر، خشت فيروزه به كار رفته است، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك، درست شده، اين كجا و آن كجا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقيرزاده در پاسخ گفت: تا پدرت از زير آن سنگهاى سنگين بجنبد، پدر من به بهشت رسيده است .!&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/داستان-و-حکایت-پندآموز&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>ثروتمند زاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بودو در كنار او فقيرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقيرزاده مناظره مى كرد و مى گفت :صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگين است. آرامگاه اش از سنگ مرمر فرش شده ودر ميان قبر، خشت فيروزه به كار رفته است، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك، درست شده، اين كجا و آن كجا؟</p>
<p>فقيرزاده در پاسخ گفت: تا پدرت از زير آن سنگهاى سنگين بجنبد، پدر من به بهشت رسيده است .!</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/داستان-و-حکایت-پندآموز">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/داستان-و-حکایت-پندآموز#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=689324</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حکایت پند آموز جالب و زیبای کورحقیقی</title>
			<link>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-جالب-و-زیبای-کورحقیقی</link>
			<pubDate>11:53:00 +0330 چهارشنبه، 7 آذر 1397</pubDate>			<dc:creator>یا اباالغوث ادرکنی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">689323@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خودرا نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-جالب-و-زیبای-کورحقیقی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خودرا نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-جالب-و-زیبای-کورحقیقی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-جالب-و-زیبای-کورحقیقی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=689323</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حکایت زیبا و پند آموز کوتاه پدر</title>
			<link>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-زیبا-وnپند-آموز-کوتاه-پدر</link>
			<pubDate>11:53:00 +0330 چهارشنبه، 7 آذر 1397</pubDate>			<dc:creator>یا اباالغوث ادرکنی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">689322@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;چوپانى پدر خردمندى داشت. روزى به پدر گفت: اى پدر دانا و خردمند! به من این گونه كه از پيروان آزموده انتظار مى رود يك پند بياموز! پدر خردمند چوپان گفت: به مردم نيكى كن، ولى به اندازه، نه به حدى كه طرف را لوس كند و مغرور و خيره سر نمايد.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-زیبا-وnپند-آموز-کوتاه-پدر&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><br />چوپانى پدر خردمندى داشت. روزى به پدر گفت: اى پدر دانا و خردمند! به من این گونه كه از پيروان آزموده انتظار مى رود يك پند بياموز! پدر خردمند چوپان گفت: به مردم نيكى كن، ولى به اندازه، نه به حدى كه طرف را لوس كند و مغرور و خيره سر نمايد.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-زیبا-وnپند-آموز-کوتاه-پدر">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-زیبا-وnپند-آموز-کوتاه-پدر#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=689322</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حکایت پند آموز خطر سلامتی و آسایش</title>
			<link>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-خطر-سلامتی-و-آسایش</link>
			<pubDate>11:53:00 +0330 چهارشنبه، 7 آذر 1397</pubDate>			<dc:creator>یا اباالغوث ادرکنی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">689321@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«آورده اند روزی حاکم شهر بغداد از بهلول پرسید: آیا دوست داری که همیشه سلامت و تن درست باشی؟ بهلول گفت: خیر زیرا اگر همیشه در آسایش به سر برم، آرزو و خواهش های‌ نفسانی درمن قوت می گیرد ودر نتیجه، از یاد خدا غافل می‌مانم. خیر من دراین است که در همین حال باشم و از پروردگار می‌خواهم تا گناهانم را بیامرزد و لطف و مرحتمش را از من دریغ نکند و انچه رابه آن سزاوارم به من عطا کند.»&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-خطر-سلامتی-و-آسایش&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>«آورده اند روزی حاکم شهر بغداد از بهلول پرسید: آیا دوست داری که همیشه سلامت و تن درست باشی؟ بهلول گفت: خیر زیرا اگر همیشه در آسایش به سر برم، آرزو و خواهش های‌ نفسانی درمن قوت می گیرد ودر نتیجه، از یاد خدا غافل می‌مانم. خیر من دراین است که در همین حال باشم و از پروردگار می‌خواهم تا گناهانم را بیامرزد و لطف و مرحتمش را از من دریغ نکند و انچه رابه آن سزاوارم به من عطا کند.»</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-خطر-سلامتی-و-آسایش">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-پند-آموز-خطر-سلامتی-و-آسایش#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=689321</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حکایت زیبا و پند آموز پنجره و آینه</title>
			<link>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-زیبا-و-پند-آموز-پنجره-و-آینه</link>
			<pubDate>11:52:00 +0330 چهارشنبه، 7 آذر 1397</pubDate>			<dc:creator>یا اباالغوث ادرکنی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">689320@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی وی را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدم‌هایي که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد آینه‌ي بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: دراین آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟ جواب داد: خودم را می بینم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هردو از یک ماده‌ي اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ي نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته ودر آن چیزی جز شخص خودت را نمیبینی. این دو شی‌ شیشه‌ای رابا هم مقایسه کن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت میکند. اما وقتی از نقره «یعنی ثروت» پوشیده میشود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-زیبا-و-پند-آموز-پنجره-و-آینه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی وی را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدم‌هایي که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.</p>
<p> </p>
<p>بعد آینه‌ي بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: دراین آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟ جواب داد: خودم را می بینم.</p>
<p> </p>
<p>دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هردو از یک ماده‌ي اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ي نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته ودر آن چیزی جز شخص خودت را نمیبینی. این دو شی‌ شیشه‌ای رابا هم مقایسه کن.</p>
<p> </p>
<p>وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت میکند. اما وقتی از نقره «یعنی ثروت» پوشیده میشود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-زیبا-و-پند-آموز-پنجره-و-آینه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/حکایت-زیبا-و-پند-آموز-پنجره-و-آینه#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://nour-talabeh.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=689320</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
